به وبلاگ من خوش آمدید(این وب سایت درنظردارددرمورد مسایل علمی وادبی بحث کند وصدالبته مامیخواهیم شماعزیزان نیز دراین مباحث مارا یاری کنید وهدف ازاین مباحث ارتقای سطح علمی خودومفیدبودن درمسیرزندگیست-باشدکه بااستعانت ازدرگاه ابدیت بتوانیم دراین امرمهم هرچند ناچیزتاثیرگذارباشیم)
خلاصه ای از گفتگوی آنتونی رابینز با دیباک چوپرا برگرفته از کتاب قدرت ایمان، نوشته آنتونی رابینز
امروز در نهایت خوشبختی در کنار بزرگ مردی نشسته ام که از مدتها پیش ایشان را می ستوده ام. نام وی دیپاک چوپرا است. رابینز: دیپاک، در کنار شما بودن برای من افتخاری بزرگ است. چوپرا: دیدار با شما نیز برای من افتخار بزرگی است. من سالهاست که برای شما ارزش و احترام قائلم. رابینز: از شما سپاسگزارم. شما در گذشته طبیبی کاملاً سنت گرا بودید اما اکنون یکی از متخصصان پیشرو در پزشکی ذهن/ بدن و دانش نوین ایمنی شناسی روانی- عصبی هستید. ممکن است کمی درباره گذشته خود و اینکه این دگرگونی از کجا آغاز شد برای ما صحبت کنید؟
مـیـلیـاردری کـه از صفـر شـروع کـرد داستان زندگی کریس گاردنر از همان کودکی، بختش تیره بود و کورسوی امیدی در مسیر زندگی اش دیده نمی شد. تمام مواد لازم برای بیچارگی و کاسه چه کنم به دست گرفتن را در اختیار داشت؛ مرگ پدر، بی رحمی ناپدری، سابقه حبس و... اگر در صحنه زندگی قرعه این نقش به نام هر کس دیگری جز او می افتاد، بی شک انگ بدشانسی و بدبختی را تا پایان عمر می پذیرفت اما «کریس گاردنر» مردانه جلوی سرنوشت قدعلم کرد و شجاعانه مسیر زندگی اش را تغییر داد. امروز که شما داستان زندگی اش را می خوانید، او یک میلیاردر سرشناس شده؛ می پرسید چطور؟ بهتر است با ما از پیچ وخم های زندگی اش بگذرید تا رمز موفقیت اش دستگیرتان شود.
در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند.
روزی بچه ای نزد شیوانا رفت و گفت: مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید. شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد، اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد، تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
,When A Person Laughs too Much Even for Stupid Things .Be Sure That Person Is Sad Deep Inside وقتی کسی به خاطر کارهای احمقانه به شدت می خندد مطمئن باشید که او در اعماق درون غمگین است.
.When A Person Sleeps A lot, Be Sure that Person Is Lonely وقتی کسی بسیار می خوابد، مطمئن باشید که تنهاست.
,When A Person Talks Less, And If He Talks .He Talks Fast Then It Means That Person Keeps Secrets وقتی کسی کم حرف می زند، البته اگر حرفی بزند، و یا تند حرف می زند، معنی اش این است که او رازهایی را پنهان کرده است.
نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود. در این میان گنجشکی به آتش نزدیک می شد و بر می گشت. از او پرسیدند: ای پرنده! چه کار می کنی؟ پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند: ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد. گفت: من شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما این آب را می آورم تا آن هنگام که خداوند از من پرسید وقتی که بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند تو چه کردی؟ پاسخ دهم: هر آن چه را که از توانم بر می آمد...
مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج میگذارند.
دختر جوان به دلیل رفتوآمدهایی که به دربار شاه داشته، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج میدهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر میشوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی میکنند عقیده او را در ادامه ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمیشود .
تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیهای از اوستا بوده، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار میبیند...
مهرداد اوستا ماهها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کمحرف میشود.
سالها بعد از پیروزی انقلاب، وقتی شاه از دنیا میرود، زنهای شاه از ترس فرح، هر کدام به کشوری میروند و نامزد اوستا به فرانسه. در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان میشود و در نامهای از مهرداد اوستا میخواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه او تنها این شعر را میسراید:
بارها شنیده ایم که دانش آموز یا دانشجویی می گوید :
(( دیگرحال و حوصله خواندن این کتاب را ندارم ))یا ((آنقدرازاین کتاب خسته شده ام که قابل گفتن نیست))ویا ((هرچقدرمیخوانم مثل اینکه کمتر یاد می گیریم))ویا ((ده بار خواندم و تکرار کردم ولی بازهم یاد نگرفتم))به راستی مشکل چیست ؟ آیا برای یادگیری درس واقعا" باید 10 بار کتاب را خواند ؟ آیا باید دروس خود را پشت سرهم مرورکرد؟وآیا بایددهها بار درس راتکرارکردتا یادگرفت ؟ مطمئنا" اگر چنین باشد ، مطالعه کاری سخت و طاقت فرسا است . اما واقعیت چیزی دیگر است . واقعیت آن است که این گروه از فراگیران ، روش صحیح مطالعه را نمی دانند و متاسفانه در مدرسه و دانشگاه هم چیزی راجع به چگونه درس خواندن نمی آموزند . یادگیری و مطالعه ، رابطه ای تنگاتنگ و مستقیم با یکدیگر دارند، تا جایی که می توان این دو را لازم و ملزوم یکدیگر دانست. برای اینکه میزان یادگیری افزایش یابد باید قبل از هرچیز مطالعه ای فعال و پویا داشت .
شیوه صحیح مطالعه ،چهار مزیت عمده زیر را به دنبال دارد:
1- زمان مطالعه را کاهش میدهد.
2- میزان یادگیری را افزایش میدهد .
3-مدت نگهداری مطالب در حافظه را طولانی تر می کند.
4- بخاطر سپاری اطلاعات را آسانتر می سازد.
برای داشتن مطالعه ای فعال وپویانوشتن نکات مهم درحین خواندن ضروری است تابرای مرورمطالب،دوباره کتاب رانخوانده ودر زمانی کوتاه ازروی یادداشتهای خودمطالب رامرور کرد .
یادداشت برداری ، بخشی مهم و حساس از مطالعه است که باید به آن توجهی خاص داشت . چون موفقیت شما را تا حدودی زیاد تضمین خواهد کرد و مدت زمان لازم برای یادگیری را کاهش خواهد داد. خواندن بدون یادداشت برداری یک علت مهم فراموشی است.